|
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
ریر باران هستم بدون چتر تنها بي هيچ چيز رهاي رها نه اينکه خواسته باشم اداي سهراب را درآورده باشم و چترم را بر زمين گذاشته باشم نه ابرها معلوم نيست امروز سر چه گريه شان گرفته بود که يهو ترکيدند و اشک هايشان را روي سرمان خالي کردند . هيچ کس نمي دانست امروز روز دلخوري ابرهاست براي همين چترها گوشه خانه ها مانده بود . زير باران ايستادم زير نور يک چراغ سفيد نمي دانم چرا اين قدر هوس ميکنم سرم را به سمت آسمان بلند کنم دوست داشتم دستهايم را باز کنم صورتم را به سمت بالا بلند کنم و تمام وجودم را از اين حس خيس و نمناک پر کنم اما انگار از قديم گفته بودند اين کارها آن هم در خيابان براي دخترها زشت است بهتر بگويم عاطفي بودن در انظار مردم زشت است آن هم براي يک دختر مثل من نميدانم اگر اين عاطفه اشکال دارد چرا وقتي ابرها اين گونه بي پرده مي گريند هيچ کس بهشان خرده نميگيرد اما اگر من بخواهم دستهايم را باز کنم و زير باران چرخ بزنم يا بخواهم اشکهايم را با اشک هاي ابر ها پيوند دهم بايد اين همه نگاه را تحمل کنم . هنوز از حس باران پر نشده ام گاهي که کوچه را خالي از عبور نگاه ها مي بينم دزدانه سرم را به سمت آسمان بلند ميکنم و مي گذارم اشک هاي آسمان روي صورتم بريزد تا آرام شوم آخر اشک ها هميشه آرام بخشند و هيچ چيز مثل آرامش اشک نيست شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است . ياد جمله ي يکي از شاگردهايم افتادم که روي برگه امتحانش نوشته بود به نام او که اشک را آفريد تا سرزمين عشق آتش نگيرد . . . . ........من تو را در رویاهایم دیده ام. در خلوت خویش: روی زیبایت را. تو همدم جان منی و نیمه ی دیگر زیباییم که هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد. دلبندم دزدانه آمدم/ پاورچین پاورچین/ تا به تو رسم. به راستی تویی آیا که در برابرم ایستاده ای؟ از چه بیمناکی؟ شکوه دنیا را رها کردم تا با تو به بهشت سرزمین های دور ره روم و باده ی زندگی و مرگ را با تو از یک ساغر سر کشم. ........من /بیا به جهانی چنان دور رویم که دست منو تو تنهای تنها در دست هم باشد.../// دست طوفانهای غم هستم اسیر در پی یارم ولی یار کجـــــــــاست همه یارند ولی یار وفادار کجاست من و تو .......... توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن ، دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من ، دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا ، زده قفل بی صدایی به لبای خستۀ ما ، نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار ، همه عشق من و تو قصه هست قصه دیوار ، همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو باهمین تلخی گذشته شب و روزای من و تو، ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم ، واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم ، کاشکی این دیوار خراب شه من وتو باهم بمیریم ، توی یک دنیای دیگه دستای هم و بگیریم ، شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه ، میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
موزه میراث روستایی .عکس از گیلان نیوز
به تو که میگويی: گيلک بیغيرت است؛ بله نارفيق، گيلک بیغيرت است و تو باغيرت. اگر اين موضوع که گيلکان برخلاف ساير نقاط ايران که اغلب با جنگ و شمشير به اسلام رو آوردند، دو قرن و نيم بعد از هجوم اعراب و آن هم با فکر و اختيار، دين اسلام را از علويانی که برای نجات از خلفای عباسی به گيلان پناه آورده بودند پذيرفتند، اگر اين امر بیغيرتی است، خوب بله، گيلک بیغيرت است. اگر پيشتاز بودن در نهضت بيداری و مبارزات مشروطه و فتح تهران در کنار همرزمان آذری و بختياری بیغيرتی است، بیغيرتتر از گيلک وجود ندارد. اگر به دليل ارتباط با کشورهای اروپايی، گذار از مناسبات عشيرهای و قبيلهای و حرکت در مسير مدرنيسم و صاحب فکر بودن و نگرش بیتعصب به مسائل داشتن و انسان ديدن ِ زن، بیغيرتی است، گيلک بیغيرت است و اگر حيوان ديدن ِ زن و خوشبينانهتر، ضعيفه و منزل و بیادبی و... ديدن زن غيرت است، اگر خشکمذهبی و خشکمغزی و کور و تعصبی و جَوگير بودن غيرت است، تو باغيرتترين باغيرتان عالمی! اگر در گرما و سرما پا را تا زير زانو در آب فرو کردن و زالوهای بيجار (شاليزار) را از پای کندن و تابستان زير تيغ آفتاب درو کردن محصول و جان کندن و پيشفروش و پيشخور کردن ميوه روی درخت و محصول روی زمين از فرط نداری بیغيرتی است و اگر در انحصار داشتن تمام امکانات رفاهی و تحصيلی و صنعتی و اشتغالی و دو قورت و نيم باقی داشتن و ادعای مستعد بودن، غيرت است، البته که گيلک بیغيرت است و تو باغيرت. اگر مشارکتِ دوشادوش و برابر مرد و زن در توليد و برابری در مديريت اقتصادی خانواده، بیغيرتی است، از گيلکها بیغيرتتر نخواهی يافت. اگر قرنها پناهگاه آزادیخواهان و معارضان با قدرتهای استبدادی بودن، بیغيرتی است، گيلان کُنام بیغيرتان است و اگر نعل نمودن پای عادلشاه (غريبشاه) گيلانی و به تيرکمان تيرباران نمودنش (آنچه که شاه صفی کرد) و قتلعام قيامهای دهقانی گيلان به دست مبارک شاه عباس «کبير»! غيرت است، تو عين غيرتی نارفيق! اگر مهماننوازی و دست خويش را پيش مهمان رو کردن و ظرفيت بالای فرهنگی در پذيرش و همزيستی با مهاجران از ارمنی و کرد و آذری گرفته تا فارس و روس و ترکمن و... بیغيرتی است، چه کسی بیغيرتتر از گيلک؟ و البته، آذری را خر خواند و لُر را بیفرهنگ دانستن و گيلک را بیغيرت ناميدن، تنها از تو بیغيرت برمیآيد که خود را مرکز و محور همه امور و قيم و ازمابهتران میدانی. اصلا جایی که تو را باغيرت بنامند، بايد که من ِ گيلک را بیغيرت ناميد!
هنوز هم میروم به جایی که نمیدانم کجاست به اینجا که رسیده ام چیزی نیست جز سیاهی غربت آخرش را میتوان ساده حدس زد سرابی از آرزوهای بر باد رفته چشمه ای به رنگ اشک های شبانه ام و دفتری از خاطراتی نیمه جان ولی راه برگشتی نیست یا شاید دلم نمی خواهد باز گردم....... بی جهت نیست که هی می بارم پی رازیست درین نزدیکی پس پستوی گریز کلمات پس فردای دریغ فریاد هی هی می بارم و به خود می گویم های های گریه کنم رخ او در نظرم می شکفد همه ام محو رخش همهمه ام محو و تمام............... و فقط می بارم. بر شنها پا میگذارم تا باز طعم تنهایی را از سکوت شنها تا سکون اسمان بشنوم!فریاد می زند! قطره ای می اید تا بر دیواری از قلبهای مرده قدم بگذارد و سکوت اسمان را در سکون شنزار بشکند.... و باز صدای سکوت ; سکوت است که صدا را می سراید و اشکی که دیگه تنهای تنها می میرد! به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه ز من مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گر چه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من ؟عقل؟و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوق من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است
دارم میرم یه جایی.... با اینکه اصلا دلگیر نیستم...ولی خیلی دلتنگم...شاید دلم برای پارسال همین موقع خیلی تنگ شده....خیلی خیلی تنگ شده. عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
. فراموشی به این آسونیا نیست امید من دلم از تو جدا نیست می خواه تو یاد من عشقت بمیره ولی از قلب من مهرت رها نیست دارم آتیش می گیرم از جدایی ولی هیچ کس به فکر قلب ما نیست خدایا پس میون این همه دل چرا حتی یکیشون با وفا نیست همه دنیا می دونند این حدیثو که آرامش برای عاشقا نیست شب هنگام دور از رویت در کنار ساحل نشسته بودم و غرق در رویایی بی تعبیر به تو می اندیشیدم. گویا آب و غروب و ماه...امواج... ماسه های ساحل همه و همه از تو حرف می زدند و بی تابانه تورا می جستند . گفتمش حالت دل در غم گیسوی تو چیست دست بر زلف زد و گفت پریشانتر از این؟ و اما من ! هنوز بر آنم که از آن سوی امواج تو را ببینم با آن لبخند مهربان همیشگی ات آغوش گشاده میایی و در کنارم می نشینی ...وای چه لذت بخش است با تو قدم زدن در کنار ساحل آبی دریا ...جایی که فقط من باشم و تو فقط تو ... دور از چشمهای نا محرمان...چشم در چشم هم...بگوییم ناگفته ها را .......
به دردآید به جایش دیده میگرید تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی ؟ که من بی تو هزار بار در هر لحظه می میرم اگه می تونستم تو این دنیا یه چیز دیگه باشم دوست داشتم اشک باشم که تو چشمای تو متولد شم رو گونه هات زندگی کنم و لبت بمیرم.
|
About![]()
سلام من میلاد هستم 20 ساله از شهر عشق رشت امیدوارم تو وبلاگم بهتون خوش بگذره
Home
|